دلم سوخت...

بنده خدا اومده بود ثواب کنه؛کباب شده بود.
پشیمونی از چهرش می بارید .
استاد رو می گم.
بذار از اول برات بگم. وقتی بدونی چه اتفاقی افتاده توهم باهاش همدردی می کنی.
من از کارمندای جهاد دانشگاهی‌ام. صندوق قرض الحسنه دانشجویان ایران شاخه جذب منابع.
گاهی وقت ها میرم پیش استاد. آدم نازیه. هم با دیدنش روحیه می گیرم وهم برای کارهام ازش راهنمایی می گیرم.

         اون روز از وقتی که وارد سالن دانشکده... شدم؛احساس خوشایندی داشتم. خداییش آدم وقتی این اساتیدرو می بینه روحش تازه میشه. رسیدم جلو دراتاق استاد. در زدم وآروم درو باز کردم. استاد گفت: بفرمایید. منو می گی؛ انگار برق منوگرفت. آخه تا به حال ندیده بودم استاد اینطور ناراحت باشه. کلافه بود. هی کاغذهای روی میزرو برمی‌داشت یه نگاهی می‌کرد و می‌گفت: من که می دونم یادداشت نکردم اما... اما شاید... اون کاغذرو مینداخت کنار و یک چیز دیگه رو برمی داشت. من هم روی صندلی نشسته بودم. یک کتاب رو هم برداشت. ورق زد. لای کتاب رو نگاه کرد و هنوز کتاب رو زمین نگذاشته بود که پرسیدم: استاد ما کار بدی کردیم.کمی سرش رو پایین آورد. از بالای عینک مطالعش نگاهی کرد و با دلخوری گفت: مگر من گفتم شما کاربدی کردی. گفتم آخه استاد، انگار از دست ما خیلی ناراحتی از وقتی اومدم همش با بداخلاقی داری رفتار می‌کنی. کتاب رو با دست چپش کوبید روی میز وگفت: آره دخترم ناراحتم ولی از شما ناراحت نیستم. از اشتباه خودم ناراحتم.

        خدابیامرز پدر بزرگم وقتی حرف حساب می زد بعدش می گفت: بنویس یادت نره. اما من ننوشتم ویادم رفت؛ حالا هم بدجوری کلافه ام. خودم را به خنگی زدم و پرسیدم استاد حرف حساب پدربزرگتون، یادتون رفته؟ استاد یک نگاه عاقل اندر سفیه انداخت وگفت: نصیحت پدربزرگم یادمه؛ اما بهش عمل نکردم واسمشون یادم رفت.
        زل زدم به استاد وهیچچی نگفتم. خودش فهمید. گفت:چیه ؟ اینطوری نگاه می کنی؟ حتما می‌خوای همه چیزرو برات تعریف کنم. فقط گفتم:لطفاً. یعنی جرات نکردم حرف دیگه ای بزنم. انگار منتظر همین بود. نشست وتکیه داد به صندلیش وگفت: دهنت قرصه. گفتم بله استاد. گفت: چند روز پیش با بچه های دندان پزشکی درس عملی داشتم. یک سالن که یونیت ها تواون سالن بود و بچه‌ها داشتن کارهای عمل شون رو، مرور می کردن.
        دوتا ازدخترا حواسشون به کار نبود. من اونارو زیر نظر داشتم. پیش خودم گفتم حتما حرفاشون چند دقیقه طول می‌کشه و تموم میشه. دیدم که نه، انگار کارشون داره طول می‌کشه. رفتم نزدیک‌تر وگفتم حتما سوال دارید؟ اما نه. انگار موضوع جدی‌تر از این حرفها بود. ضمن این که با من تعارف تیکه پاره می‌کردن؛ با همدیگه چونه می‌زدن که تو بگو، من نمی‌گم، پیشنهاد خودت بود من که روم نمی‌شه و از این حرفها. بالاخره گفتم دخترم اگر کاری دارید بگید. رودروایسی نکنید اگرهم کاری ندارید حواستون به کارتون باشه که چیزی یادبگیرید.
         یکی از اونا گفت: استاد آخه شاید درست نباشه ما این حرفها رو به شما بگیم. گفتم دخترم، بگو. اگر به من مربوط نبود یا کاری از دستم برنیومد، راهنماییتون می‌کنم‌. خوبه؟ انگار بااین حرف من استرس واضطرابشون کمتر شد. اون یکی گفت: استاد ما از بچه های خوابگاه هستیم. پدر، مادرمون برامون خرجی می فرستن اما خرج زندگی زیاده و ما رومون نمی‌شه به خانواده‌هامون بگیم پول بیشتری بفرستن. واسه همین رفتیم دنبال کار.مگه کار پیدا می شد؟اونم کار پاره وقت که بتونیم هم درس بخونیم،هم کار کنیم.بالاخره یه جایی کار پیدا کردیم. پرسیدم کجا؟ گفت تو یک شرکت. باید تو دفتر باشیم و تلفن جواب بدیم و سفارش بگیریم. پرسیدم خوب چقدر بهتون میدن؟ گفت: ماهی شصت، هفتاد هزارتومن. پرسیدم شصت، هفتادهزارتومن؟ این که خیلی کمه. گفت: اونش مسئله‌ای نیست استاد. گفتم پس چی؟ با شرم وحیا گفت: محیطش. محیطش خوب نیست استاد.
       نخواستم مسئله را بشکافه. گفتم فهمیدم دخترم. حالا چه کاری ازدست من ساخته است. اون یکی گفت: استاد شرمنده، ولی شما می‌تونید، یک جای دیگه برای ما کار پیدا کنید، حقوقش مهم نیست فقط محیطش سالم باشه.کمی فکر کردم وگفتم‌: ماهی شصت، هفتادهزار تومن. با این حقوق مشکل شما حل میشه. دوتایی گفتن: بله استاد. گفتم: دخترای من،کار شما درس خوندنه. شما بشینید توخوابگاه درستونو بخونید. من خودم ماهی شصت، هفتادهزارتومن به هرکدوم شما حقوق می‌دم. به شرطی که خوب درس بخونید. اول مِن ومِن کردن. بعدهم گفتن: آخه استاد...که من مهلت ندادم وگفتم: آخه وامّا نداره. برید بشینید سر درستون. بعدازکلاس، اون بچه‌ها بلند شدن و رفتن به امید این که من بهشون قول دادم هواشونو داشته باشم.
           گفتم: استاد اینکه خیلی خوبه. خداخیرتون بده. کار خوبی کردید. استاد با ناامیدی آهی کشید وگفت: دخترم، یک ضرب المثل هست که میگه: هرکی حرف بزرگ ترها رو گوش نکنه، پیر نمی‌شه. یاد نصیحت پدربزرگ استاد افتادم: بنویس یادت نره. با ناامیدی پرسیدم استاد اسم اونارو ننوشتید. ابروهاشو بالا انداخت؛ یعنی نه! با ترس ولرز ولکنت پرسیدم: حتما اسماشونو هم فراموش کردید. انگار بنده خدا دیگه نای حرف زدن نداشت. با سرش جواب داد بله. قیافشون چی استاد؟ گفت: اصلا توذهنم نمونده ما در روز انقدر دانشجو داریم که دیگه قیافه هاشون تو ذهنمون نمی‌مونه. شاید بعد از اون روز بازهم اون ها رودیده باشم، اما حافظه ام یاری نمی‌کنه. هیچ چیز یادم نمیاد.
من هم ناراحت شدم وحالم گرفته شد.  
         آروم بلند شدم وکیفم رو برداشتم. پرسیدکجا؟ گفتم: اگر شما اجازه بدهیم برم بیرون از این اتاق، شاید فکری به ذهنم برسه. اون طفلکی ها رفتن با خیال راحت نشستن توخوابگاه منتظرن استادشون بهشون کمک کن. باید راهی پیدا کنیم که ناامید نشن.

همون طور که غرق فکر وخیال بود با ناراحتی گفتم: استـــــــــــــاد.
        گفتم ناراحت نباشید استاد خدا بزرگه    و اومدم بیرون.
خواهش: اگر این دو دانشجو از مشکل استاد با خبرشدن حتما به استاد سر بزنن.

با تشکر


 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید